ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دیروز خیلی مریض و بی حال بودم..
روز قبل داشتم اتاقم رو مرتب میکردم ...
کمدم رو هم مرتب کردم ... لباسها و کفشها و کیفهای توش رو ...
لباسهای آویزونیام ریخته بود به هم کمی مرتبشون کردم ...
کشوهای میزم رو مرتب کردم، خیلی خسته شدم
کارم تا ساعت 2 نصفه شب جمعه طول کشید ...
همشم روی سرامیکای یخ نشسته بودم و هی میگفتم وای چقدر سرده!!
توی دلم گفتم حالا خوبه مریض بشم!!!
همینم شد ..
ساعت 4 که میخواستم بخوابم همهی بدنم درد میکرد و گلوم هم میسوخت!
صبح ساعت 7:08 دقیقه از خواب بیدار شدم اینقدر با هول بیدار شدم که ...
دیرم شده بود حسابی، خدا رو شکر لباسهام اتو داشت ...
با هر بدبختی که شده بود خودمو رسوندم اداره، ساعت 7:45 دقیقه بود و یک ربع تأخیر!
اطلاعیه واسه مون اومده که هر کس دیرآمدگی و تأخیر داشته باشه
بهش یا تذکر میدن، یا از حقوق و مزایاش کم میکنن، یا توبیخ، یا ارجاع به کمیته انضباطی
البته کلی تبصره و اینا داره که اگه اینقدر ساعت تو ماه بود اینطوری اگه اونقد اونطوری ...
خلاصه که وضع من یکی که خیلی خرابه همش دیر میام ...
خدا به دادم برسه ...
تا حدودی کار داشتیم اما نه خیلی زیاد، این شد که یه کم وب گردی کردم!
خلاصه که تا ظهر کلاً خیلی بدنم درد میکرد ...
ساعت 2:00 با سرویس رفتم و پیاده که شدم دیدم حسش نیست پیاده برم ...
تاکسی سوار شدم و دم میوه فروشی سر خیابونمون پیاده شدم!
بعدم رفتم خرید کردم.
هویج، شلغم، سبزی سوپ، قارچ، لیموترش، موز، عسل، Tea Bag، و پلاستیک فریزر خریدم.
خونه که رسیدم لباسهامو سریع در آوردم.
مامانم قورمه سبزی پخته بود. عجب قورمه سبزی خوشمزهای .. برام کشید و آوردم خوردم.
قورمه سبزی جا افتاده، ترش مزه و خوشمزه ... با لیموترش، فلفل و ماست ...
مامانم نشست به سبزی پاک کردن.
یه آبجوش و عسل و لیمو خوردمو بعدم کمک مامانم یه کم سبزی پاک کردم.
یه چایی خوردمو رفتم بالش و پتوم رو آوردم وسط حال دراز کشیدم.
یه ربعی شد دیدم انگار حالم خیلی بده و خوابم نمیبره!
رفتم توی اتاقم تو تختم حسابی جا گرفتم و گرمم که شد خوابم برد...
ساعت 7:14 دقیقه که بود بیدار شدم رفتم دیدم مامانم سبزیها رو خرد و هویجم رنده کرده ...
میخواست بره خریدساعت 7 بود صدام زد که من رفتم پاشو میخواستی سوپ درست کنی.
رفتم دیدم واسم شلغم درست کرده یه کم خوردم اما حالم خیلی بد بوددد ...
گلوم به شدت میسوخت و درد میکرد و آب گلوم رو نمیتونستم قورت بدم!
سردرد و گلودرد و بدن درد شدید + تب و لرز و سرگیجه و حالت تهوع!!
اینقدر ضعیف شده بودم همینطور عرق میریختم! برای فرار از آمپول حاضر بودم هرچی بخورم!
چون ضعف شدیدی داشتم و جون آمپول زدن نداشتم!
من همیشه به راحتی زیر بار آمپول میرم اما این سری حالم واقعاً بد بد بود ...
مال استرسهای این مدت بود که حسابی از پا درم آورد...
از بس که غصه خوردم و گریه کردم و بغض کردم ...
حتی نمیتونم رو پا بایستم از بس که فشارم میافته و کم خونم!!
خلاصه سوپ درست کردم و خوردم، دوباره رفتم خوابیدم!
تازه ساعت 11:36 دقیقه پاشدم نمازم رو با سرگیجه شدید و هول هولی خوندم ...
دوباره خوابیدم تا ساعت 4:30 که از درد گلوم بیدار شدم شربت خوردم و دوباره خوابیدم!
صبح ساعت 7 بیدار شدم و دیدم نمازم صبحم قضا شده طبق معمول!!!
کی میشه این نمازای صبح من قضا نشه ای خدااااا
باز دیرم شده بود به هر بدبختی بود خودمو رسوندم! بازم دیرم شد!!! 7:45 دقیقه!!!
از صبح تا حالا هم سر کار از بس چایی، آبجوش، آب و قرص خوردم دارم میمیرم ...
حالم در حد مرگ بده!!! کی میشه برم خونه و تخت بخوابم...
برای من جالبه که کسی خاطراتش رو سایت بزاره.به منم سر بزن
بله، یه جور دفتر خاطرات الکترونیکیه!
مراقب خودت باش سپیده ... بهتری الان ؟؟؟
نه، گلوم شدید چرک کرده ...



استخوون درد و گردن دردم دارم ..
تمام بدنم درد میکنه ....
در یک کلام، دارم میمیرمممم ....
ان شاء الله زود خوب می شی عزیزم .
خدا بهت سلامتی بده الهی .
راستی نصفه شبی دهنم آب افتاد با قرمه سبزی مامانیت .
سلام برسون .
مرسی عزیزمممم
کاش پیشم بودی به مامانم میگفتم برات درست کنه ..
سلامت باشی عزیزم ...
اسم وبلاگ منو چه خوشکل نوشتی توی لینک دوستان
( گندمی من ) . خوشم اومد . مرسی گلی .
خواهش میکنم عزیزم، قابلی نداشت!
تو نانازی من هستی ...