|
ღ.ღ.ღ لحظههای سپیده ღ.ღ.ღ
|
[ چهارشنبه 28 دی ماه سال 1390 ] [ 1:08 PM ] [ Sep!deh ]
[ نظرات (22) ]
دلم واسه زمستونای برفی چند سال پیش اصفهان تنگ شده..
انگار دیگه زمستونای الآنی غیرت ندارند.. زمستون بدون بارون و برف دردناکه! دلم زمستون میخواد..
دلم میخواد یه آدم برفی حسابی درست کنم و عخخش کنم.. [ یکشنبه 25 دی ماه سال 1390 ] [ 10:18 AM ] [ Sep!deh ]
[ نظرات (38) ]
خدایا! آلودگی دلهاى آدمها از حد هشدار گذشته! دنیا رو چند روز تعطیل نمیکنی؟!
دانشجویان عزیز! به لحظات ملکوتی
التماس دعا.. [ پنجشنبه 22 دی ماه سال 1390 ] [ 1:22 PM ] [ Sep!deh ]
[ نظرات (14) ]
دیروز صبح وقتی اومدم سر کار اولش حوصله نداشتم اما بعد که یه کم با بچهها خوش و بش کردم سر حال شدم کار بدک نبود نه زیاد بود و نه کم! ظهر قبل از اینکه برم خونه، رفتیم عیادت گل دختر همکارم طفلک پاشو عمل کرده بود گناه داشت خیلییی.. ازشون خداحافظی کردم و اومدم مامانم زنگ زد و گفت زود بیا خونه جوجه گرفتم.. گفتم: توی راهم دارم میام. تا رسیدم رفتم از ترشیهایی که روز قبل گرفته بودم آوردم و نشستم با کیف خوردم.. یه نوع شور مخلوط بود که خیلی لذت بردم از شوریش و با لذت خوردم یه نوع دیگه ترشی تربچه بود که من اصلاً دوست نداشتم!! خلاصه پای تلویزیون ناهارم رو خوردم و خیلی هم با آب و تاب خوردم! اول گذاشتم IFILM و تکرار مدار صفر درجه رو دیدم.. آخ که چقدر غمانگیزه قصه عاشقی این زینتالملوک و سرگرد فتاحی.. عاشق سرگرد فتاحیام.. عجب جذبهای داره.. با اینکه چند سری تا حالا از شبکههای مختلف این سریال رو دیدم بازم دوسش دارم. بعدم گذاشتم شبکه خراسان جنوبی و تکرار قسمت اول پنجره رو دیدم.. این سریالو از شبکه تهران دنبال میکنم آخ که چقدر من سر این سریال اشک میریزم .. از بس آهنگاش قشنگه، بهنام علمشاهی خونده.. همین آهنگه که چندروزه روی وبمه، واسه همین گذاشتم چون خیلی غمانگیز میخونه بخصوص خاکسپاری پیمان خلاصه ساعت 15/4 پاشدم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم بعد یه چایی لیموی داغ حسابی زدم تو رگ و حسابی کیف کردم و یه کم وقت تلف کردم تا ساعت 00/5 بشه و تکرار عشق ممنوع رو ببینم.. خیلی دوست دارم این سریال رو.. چقدر رقص تانگوی مهند و سمر زیبا بود.. حالم از این مهند بهم میخوره که اینقدر دورو و عوضیه.. از این همه سادگی نهال دلم میسوزه و معصومیتی که توی چشماشه.. از بس خسته بودم طبق معمول اومدم کنار بخاری دراز کشیدم و خوابم برد.. ساعت 00/7 بیدار شدم، سرم خیلی درد میکرد.. خواهرم پاشد چایی دم کرد و خوردیم. و من گذاشتم شبکه تهران قسمت بعدی پنجره رو دیدیم.. بازم یه ذره پاش گریه کردم، آخه مامانه نمیتونه با مرگ پسرش کنار بیاد.. همش به این فکر میکنم که اگه منم مردم همه همین حس رو نسبت به من دارند؟! تموم که شد دوباره هی این کانال و اون کانال .. حالا تصورش رو بکنید که اتاقم انگاری یه بمب خورده بود وسطش.. تازه قسمت بعدی مدار صفر درجه رو هم دیدم.. خاکسپاری زینتالملوک.. اونجا هم یه سری واسه این سرگرد فتاحی و زینتالملوک بیچاره گریه کردم.. تموم که شد دوباره این کانال و اون کانال خیر سرم 1 بهمن امتحانام شروع میشه و ذهنم پاک پاک.. باور کنید هیچی بلد نیستم! ساعت 00/12 رفتم پای کامپیوتر و آهنگ گذاشتم و هی پاسوربازی .. ساعت 45/1 پاشدم تازه یادم افتاده آسمون اتاقم به زمین اومده!!! تا ساعت 00/4 صبح نشستم به جدا کردن و پوشهبندی وسایلام.. از بس که من کاغذ و برگ و رسید و قبض و هرچی که بگین نگه میدارم.. همیشه برای پیدا کردنشون به دردسر میافتم با اینکه پارسال این کار و کردم و همه رو پوشهبندی کردم اما بازم تا میخوام اتاقم رو تمیز کنم همهرو میریزم اون وسط و حالا یا حضرت فیل تو به دادم برس.. باید با فیل روشون راه برم.. ساعت 00/4 صبح از بس گردنم درد میکرد رفتم یه دوش گرفتم.. امروزم امتحان عملی کامپیوتر دارم... مشکلی ندارم و دلهره هم ندارم.. شب که برسم خونه میرم و اتاقم رو مرتب میکنم.. حالا بدبختی اینه که توی این هیر و ویر قراره خواستگار بیاد.. هرچی میگم امتحان دارم کسی گوشش بدهکار نیست.. نمیدونم والا من موندم و این قسمتم.. [ سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 ] [ 2:23 PM ] [ Sep!deh ]
[ نظرات (17) ]
قطار! راهت را بگیر و برو.. نه کوه توان ریزش دارد و نه ریزعلی پیراهن اضافه!
روزگار دیگریست! قصه اصحاب کهف یک شوخیست.. اینجا یک روز که بخوابی همه تو را از یاد میبرند!
[ شنبه 17 دی ماه سال 1390 ] [ 08:40 AM ] [ Sep!deh ]
[ نظرات (13) ]
|
|